محمد خوانسارى
73
فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى )
داشتن آن امر باشد ، خواه طبيعت جنسى آن ، خواه طبيعت نوعى آن و خواه عامّتر از آنها . و عدم عبارت است از عدم وجود در چيزى كه از شأن آن اتّصاف به ملكه باشد . و اين شأنيّت گاه بحسب صنف است ، گاه بحسب نوع ، و گاه بحسب جنس ، و لو آنكه موضوع خود شخصا شأنيّت داشتن آن خصوصيّت را نداشته باشد . همچنين انتقال از يكى به ديگرى ممكن است جايز باشد و ممكن است جايز نباشد . پس بر كسى كه بينا بوده و سپس بر اثر عارضهاى به نابينائى غير قابل علاج دچار شده هم بحسب تعريف مشهور ملكه و عدم ، و هم بحسب تعريف حقيقى ملكه و عدم مىتوان نابينا اطلاق كرد . امّا قلمرو ملكه و عدم بحسب تحقيق از اين وسيعتر است . بنابراين زنى را كه از لحاظ خلقت نازا است و خود شخصا شأنيّت بچه زائيدن ندارد مىتوان نازا گفت : زيرا اگرچه شخص آن زن شايستگى بچه آوردن ندارد ، امّا صنف آنكه زن است شايستهء بچه آوردن هست . همچنين بر أكمه يعنى كور مادرزاد هم كه كورى غير قابل علاج داشته باشد ، مىتوان نابينا اطلاق كرد . زيرا نوع آن كه انسان است ، قابل بينائى هست . و اطلاق كور بر عقرب نيز ( كه بعقيدهء قدما مطلقا كور است « 1 » ) روا است . زيرا اگرچه نوع آن شايستگى و شأنيّت رؤيت ندارد ، اما جنس آنكه حيوان است اين شايستگى را دارد ( چنان كه مىتوان گفت حيوان بينا ) . همچنين در مورد شتر مىتوان گفت بدون سم است . زيرا جنس آنكه حيوان است شأنيّت سم داشتن دارد . ( چنان كه مىتوان گفت حيوان سمدار . ) امّا فى المثل به يك قطعه سنگ اطلاق نابينا روا نيست زيرا نوع آنكه سنگ است ، و نيز جنس آنكه جماد است صلاحيّت ديدن ندارد ( و نمىتوان گفت سنگ نابينا است يا جماد نابينا است ) ( و در چنين موردى هم تعريف بحسب شهرت صدق مىكند و هم تعريف بحسب حقيقت ) . بنابراين زوجيت و فرديّت ، و نطق ( گويائى ) و عجمت ( صامت بودن يا زبانبسته بودن يعنى قادر به سخن گفتن نبودن كه وصف حيوانات غير از انسان است ) كه موضوع هردو معنى جنس است و اقتسام انواع كردهاند بدون تعاقب و تتابع ، و ذكورت و انوثت كه اقتسام اشخاص كردهاند ، و همچنين حركت و سكون ، و نور و ظلمت ( كه تعاقب و تتابعشان روا
--> ( 1 ) . انورى در مدح ممدوح خود گفته است : گر ثور چو عقرب نشدى ناقص و بىچشم * بر قبضهء شمشير نشاندى دَبَران را